مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

77

زينت المجالس ( فارسى )

به او گفته بود عرض كرد و آن ياقوت و لعل را به دو نمود و هماى جواهر خود را شناخته برخاست و سر و روى پسر را بوسيده ساعتى بگريست و گفت بدانكه من مادر توام و تو پسر بهمنى آنگاه اعيان و اركان دولت را طلبيده حكايات گذشته را تقرير نمود و تاج شاهى را بر سر داراب نهاده ملك به او سپرد و گازر و زنرا طلب نموده شرف احماد ارزانى داشت و مالى خطير بگازر داده گفت ترك گازرى كن و از مناصب عالى و اعمال خطير هر چه خاطرخواه تو باشد تقلد نماى گازر گفت من هرگز ترك حرفتى كه مرا بچنين سعادتى رسانده نكنم چون داراب استقلال يافت سلاطين جهان و خواقين نافذ فرمان داغ خراج‌گذارى او بر جبين نهادند مگر فيلقوس قيصر روم كه سر بچنبر اطاعت او در نياورد و داراب بروم لشكر كشيده فيلقوس را بدست آورده در آنمرزوبوم آتشخانها بنا نهادند و آخر الامر قيصر را اطلاق فرموده با او صلح كرد و دختر مهتر او را در عقد خويش آورد و هر سال هزار بيضهء زرين كه هريك به وزن چهل مثقال باشد خراج بر قيصر مقرر كرده دوازده سال سلطنت كرده بعالم ديگر خراميد ذكر داراى ابن داراب داراب از غايت محبتى كه به پسر داشت او را باسم خويش موسوم گردانيد و چون داراب وفات يافت دارا چهارده ساله بود و بتجارب روزگار مهذب ناگشته لاجرم دست تعدى دراز كرده امرا و اعيان ايرانرا آزرده ساخت و با ملوك اطراف طريق تجبر و تكبر پيش گرفته عاقبت بواسطهء مخالفت اسكندر رومى بقتل آمد و دست قضا صحيفهء دولت كيانرا درنوشت ذكر سلطنت سكندر رومى سابقا سمت گذارش يافت كه داراب دختر فيلقوس را در حباله نكاح و بعد از روزى چند بواسطهء آنكه بوى ناخوش از دهان او مىآمد دختر قيصر را حامله نزد پدر فرستاد و چون اسكندر از آندختر متولد شد فيلقوس ننگداشت كه مردم بدانند كه داراب دختر او را با وجود حمل نزد پدر فرستاده لاجرم گفت كه اسكندر فرزند منست و به جهت آنكه بوى دهان دختر را حكما بسندروس معالجه كردند پسر را اسكندروس نام نهاده بكثرت استعمال اسكندر گفتند و فيلقوس اسكندر را در وقت نزع كه بسى عاقل و دانا و بر امر سلطنت قادر و توانا بود وليعهد گردانيد و در باب نسب اسكندر روايات ديگر در كتب تواريخ مذكور است خوفا للتطويل بايراد يك روايت كه نزد اصحاب خبرت به صحت اقربست اقتصار نموده بالجمله چون امر سلطنت بر اسكندر مقرر شد داراى بن داراب رسولى فرستاده خراج مذكور را كه فيلقوس